روزگاری فرشته ای با بال های بلورین درآسمان زندگی میکرد. روزی فرشته نزد خدارفت و گفت: خدایا میخواهم بروم تا زمین را ببینم تا زمانی که بروم و برگردم بال هایم نزد تو امانت خدا گفت: توهم برو اما میدانم برنخواهی گشت مثل آنهای دیگر فرشته گفت: قول میدهم به زودی بازگردم و بال هایش را درآوردو روی هزاران جفت بال دیگر که نزد خدا امانت بود قرار داد وبه زمین رفت... فرشته آنقدر از زمین خوشش آمد که عهدش را با خدا فراموش کرد زمین زنجیرجادوویی اش را به پای یک فرشته دیگر هم انداخت...